تبليغاتX
 قاصدک
 

چی بگم؟؟؟

 

خداجون نمی دونم بگم دوستت دارم یا نه؟؟؟

چرا باید آدم کسی رو دوست داشته باشه که حرفاشو نمی شنوه و....

آره ما گناهکاریم قبول.ما شکر نعمتهاتو به جا نیاوردیم ُ این هم قبول .

ولی ما بنده ایم و تو خالق ما کم ظرفیتیم و تو خدا.

اصلا مگه نمی گن تو ارحم الراحمینی ؟ پس ما رو ببخش.بابت همه گناهامون.

حالا که بخشیدی پس چرا حرفامونو گوش نمی کنی ؟

اینا حرفای یک دوست بود که عاشقه...تا دیروز دختره دوستش داشته

ولی کمتر از یک روز بهش گفته ازش متنفره .

حالا این دوست متحیره که چرا اینجوری شده ؟؟؟؟

با این حال هنوز هم اون دختر رو دوست داره و معتقده که خیلی خانومه و

حاضره جونشو واسش بده و میگه تا امید هست باید تلاش کرد .

اعتقاد من اینه که در بی وفایی اکثر خانوما شکی نیست

چون اونا بنده ثروت و زیبایین نه مردونگی .

بهشون وفا کنی بی وفایی می بینی.

راوی میگه باید دختر رو با هندونه زیر بغل نگه داشت .

ولی این چه زندگی میشه؟پس عشق چی میشه.اصلا عشق کشکه.دروغه.

مجنون خر بوده که عاشق لیلی بوده.همین طور فرهاد . چرا که هم لیلی رفت و هم شیرین .

واین اواخر جومونگ که از سوسانو نامردی دید .

پس دیدی دخترا چقدر راحت از همه چیز می گذرند.

اونا با اولین دوستت دارم به اصطلاح شوهرشون همه چیزو فراموش میکنن

حتی من و شما و حتی خاطرات رو.

ولی ما چی؟

باید یه عمر بسوزیم با فکر اینکه اونا الان تو بغل یکی دیگه اند .

باید هر وقت دیدیمشون آتیش بگیریم

ولی واقعا باید گفت خدا : جرا باید اینجوری باشه ؟جرا نباید به کسی که دوست داری برسی.

چرا عشقای پاک نباید به هم برسن ولی عشقای ناپاک راحت به هم می رسن؟

و هزار تا چرای دیگه؟؟؟؟؟

آیا خدا این چرا ها رو شنید؟لطفا بحث حکمت و قضا و قدر رو نیارید وسط .

 


 

نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ساعت 5:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

 بادوستان دور هم بودیم، ازشون خواستم هر کسی روز خوبش رو به خاطر بیاره و برای بقیه تعریف کنه.

یکی گفت : تولد اولین فرزندم، دیگری گفت :  لحظه اخراج شدنم از کار، چونکه از اون روز روی پای خودم ایستادم.

گذشت تا نوبت به یکی از دوستام رسید که همسرش رو به خاطر ایدز از دست داده بود.اون گفت : بهترین روز زندگی من "امروزه" ، زیرا امروز روزی است که بیشتر از همه روزها برایم ارزشمند تر است .

من نمی توانم دیروز را بدست آورم و آینده هم مال من نیست ، اما مطمئنم که امروز مال خودمه تا اونو هرجور دوست دارم بگذرونم.پس بهترین روز منه .از خدا برای این روز خوبی که در کنار دوستای خوبی مثل شما دارم متشکرم .

به نظر من خوش به حال اون.

در زندگی هر کدام از ما روزهای خوب و بدی وجود داشته . شاید روز هایی رسیده که حتی حسرت خاطره های خوش گذشته رو خوردیم.ولی اگه به امروزمون دقت کنیم ، می تونیم همون خاطره های خوش در کنار کسی بودن ، لحظه احساس غرور کردن و ... رو دوباره تجربه کنیم. یا می تونیم همون روزمون رو تبدیل کنیم به بدترین روز زندگیمون .

یاد جمله آنتونی رابینز افتادم :"آینه خودرو برای حرکت رو به عقب نیست ، باید از گذشته ها درس بگیریم نه اینکه در گذشته ها زندگی کنیم ."

سعدی می گه :

سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست            در میان این و آن فرصت شمار امروز را

امروز اولین روز از زندگی ماست ،اگر تصمیم گرفتیم ، می تونیم از همین لحظه دوباره شروع کنیم.

دوستتون دارم مراقب امروزتون باشید

 


 

نوشته شده توسط اسماعیل در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت 9:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خدایا ! به هر که میوه سنگین عشق می دهی ‌شاخه وجودش را می شکنی.

تو خود مرهم شاخه های شکسته باش...

الهی! دل چگونه کالایی است که شکسته آن را خریداری و فرموده ای : پیش دل شکسته ام.

الهی ! چگونه شکر این نعمت گذارم که اجازه ام داده ای تا نام نیکوی تو را به زبان آورم.

ای خدا پروانگی چه دشوار است و شمع بودن چه دشوارتر.ما را قاعده سوختن و ساختن

بیاموز.

و ای خدای بزرگ شکرت می کنیم به خاطر سختی هایی که به ما دادی.به ما بیاموز تا سلطان

غم ما را در ادای فرامینت و شکر نعمت هایت کاهل نکند.

وما را در راه وصال به یار ثابت قدم و محکم نگه دار.

                                                                         آمین یا رب العالمین


 

نوشته شده توسط اسماعیل در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 2:34 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


زخم

دلم خوش بود روزی زخم هایم را تو می بندی

 

نمی دانستم از من بود قبری را که می کندی

 

هزاران بار با شوق وصالت آمدم اما

 

ندیدم روی لبهای بی احساس تو لبخندی

 

به این امید هرگز من نمی میرم در این وادی

 

که بر چشمان حسرت دیده ام شاید بپیوندی

 

چه بی پروا به عشقت زخم های سخت می خوردم

 

دلم خوش بود روزی زخم هایم را تو می بندی


 

نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 5:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


زندگی

    


 

نوشته شده توسط اسماعیل در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 12:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ابوسعید و ابو علی سینا

 

   ابوسعيد درباره ضرورت عمل و آثـار اطاعت و معصيت سخن مي گفت ، ابو علي سينا

 

اين رباعي را به عنوان اين كه ما تكيه بر رحمت حق داريم نه بر عمل خويشتن ، انشا كرد:

 

ماييم به عفو تو تولا كرده               وز طاعت ومعصيت تبرا كرده

 

آنجا كه عنايت تو باشد، باشد           ناكرده چو كرده ، كرده چو ناكرده

 

ابوسعيد سريع گفت :

 

اي نيك نكرده و بديها كرده            وانگه به تلاش خود تمنا كرده

 

بر عفو مكن تكيه كه هرگز نبود         ناكرده چو كرده ، كرده چو ناكرده

 


 

نوشته شده توسط اسماعیل در جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت 1:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


نمي دونم چه كنم...

امان از دلتنگي

وقتي آدم دلش مي گيره نمي دونه بايد چه كار بكنه،ففقط آرزو مي كنه

كاش يكي باشه با اون حرف بزنه

كسي كه مال خودش باشه از خودش باشه...

بدتر وقتيه كه اوني كه از خودته نخواد حرفاتو بشنوه...اون وقت دلت ميخواد

دادبزني . فرياد بكشي بگي خدا  من چه گناهي كردم كه مستحق چنين 

برخوردي هستم.

وقتي ميبيني همه چيز داري الا اون كسي كه بايد داشته باشي بايد چه كار

كني؟؟؟؟

كاش هيچ چيز نداشتم ولي اون در كنارم مي موند. حالا بايد چه كنم؟؟‌

 

به خدا نمي دونم...


 

نوشته شده توسط اسماعیل در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 3:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تسلیت

        فرا رسیدن ایام شهادت بانوی نمونه اسلام

 

   حضرت فاطمه زهرا(س)

 

و بنیانگذار بی همتای نظام مقدس جمهوری اسلامی

 

امام خمینی(ره)

 

بر همگان تسلیت باد


 

نوشته شده توسط اسماعیل در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 1:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ای یار

 

اي يار ، اي يگانه ترين يار

 

چه ابرهاي سياهي در انتظار مهماني خورشيدند

 

انگار در مسيري از تجسم پرواز بود كه يك روز آن پرنده نمايان شد

 

سلام اي شب معصوم ! ميان پنجره و ديدن هميشه فاصله ايست

 

چرا نگاه نكردم؟

 

چه مهربان بودي اي يار ،‌ اي يگانه ترين يار

 

چه مهربان بودي وقتي دروغ مي گفتي

 

چه مهربان بودي وقتي كه پلكهاي آْينه هارا مي بستي

 

گفتم هميشه پيش از آنكه فکركني اتفاق مي افتد.

 

بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم

 

سلام اي غربت تنهايي اتاق را به تو تسليم مي كنم


 

نوشته شده توسط اسماعیل در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 2:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دل نوشته ها

 

من از نهایت شب حرف می زنم و از نهایت تنهایی

 

اگر به خانه من آمدی

 

                           برای من ای مهربان چراغ بیار

 

و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبختی بنگرم....

     ***************************************************************

دل سر حیات اگر کماهی دانست                           در مرگ هم اسرار الهی دانست

 

امروز که با خودی ندانستی هیچ                        فردا که زخود روی چه خواهی دانست؟


 

نوشته شده توسط اسماعیل در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 1:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نوروز 1386 مبارک

عید همه دوستان مبارک باشه.امیدوارم سالی پر امید داشته باشیم...

            سال نو مبارك

 


 

نوشته شده توسط اسماعیل در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 6:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تقديم به همه عاشقاي دنيا

          تقديم به همه عاشقاي دنيا


 

نوشته شده توسط اسماعیل در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 7:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بیگانه با خویش

و اينك چشمهايم را بسته ام

 

 و بر معصيت معشوق وار پيچيده ام

 

نمي دانم نمي دانم در كدامين مرداب فرو مي روم

 

و از كدامين محراب مي گريزم

 

اما خوب مي دانم كه

         

         هر روز اين مرداب بيشتر مرا مي بلعد

 

ونگاه شيطان را مي خوانم كه خشنودوار مرا مي نگرد

 

دوباره به آينه مي نگرم و دستهايم را دور گردن سايه ام مي اندازم

 

                                  مي سوزم

 

از آسمان و زمين بريده بر سوره هاي رنج خويش،

   

        رنج انسان بودن مرهم مي گذارم

 

خدايا مي شنوي ؟ خسته ام

 

مي نگري ؟ پريشانم

 

از آئينه مي گريزم ، از خويشتن مي هراسم

                                               

                                        تو چنين مخواه

  

          كه اين چنين با خويش بيگانه باشم


 

نوشته شده توسط اسماعیل در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 2:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


زندگی

یک سنگ کافیه برای شکستن شیشه

 

یک جمله کافیه برای شکستن یک قلب

 

یک ثانیه کافیه برای غرق شدن در عشق

 

ویک دوست کافیه برای یک عمر زندگی...


 

نوشته شده توسط اسماعیل در شنبه نهم دی 1385 ساعت 10:32 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


کفشها

تا حالا کفشاتو نگاه کردی؟

 

دو تا عاشق دو تا همراه که بی هم می میرند.با هم شاکی می شن

 

بدون هم زیر بارون نمی رن...

 

کاش آدما کمی از کفشاشون یاد بگیرن.....


 

نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه ششم آذر 1385 ساعت 2:46 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


انتظار

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما

 

همیشه منتظریم و کسی نمی آید !!!

 

صفای گمشده آیا 

 

بر این زمین تهی مانده باز می گردد ؟ 

 

همیشه می گفتم : چقدر مردن خوب است ‌

 

در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است......


 

نوشته شده توسط اسماعیل در یکشنبه هفتم آبان 1385 ساعت 11:19 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


گناه

اگر پريشانم خطا خطاي منست

 

منم كه بذر عمل را به دل نكاشته ام

 

منم كه طاعت حق را فرو گذاشته ام

 

گناه كار منم كه پاس عمر نگه نداشته ام

 

منم كه دشمن عمر عزيز خويشتنم

 

كسي كه پاس نفسهاي خود نداشت منم...


 

نوشته شده توسط اسماعیل در پنجشنبه بیستم مهر 1385 ساعت 11:45 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


سهم من ...

امشب با قلبي سرشار از غم وقتي به آسمان و ستاره هايش مي نگرم ناخو آگاه

 

 به سرنوشتم مي انديشم . به راستي كه سهم من از بهار،‌ ابرهاي گريانش بود

 

سهم من از تابستان داغ ، حسرتش بود

 

سهم من از خزان ، غم عشق و رخ زردش بود

 

سهم من از زمستان باد سرد جدايي بود.

 

و در نهايت سهم من از خود ، دلي پر از درد بود ؛ اي كاش فرصت را غنيمت

 

شمرده ، قدر لحظه ها را بيشتر مي دانستم .


 

نوشته شده توسط اسماعیل در شنبه یکم مهر 1385 ساعت 6:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دوستم خواهي داشت ,دوستت خواهم داشت

در اعماق وجودم آبهاي اميد در جريانند

 

قطرات شبنم و شادي ،‌بر تن و روحم نشسته است !

 

من سرشار از اميدم.                 مملوء از خواستن

 

در خلوت خود برايت دعا مي كنم

 

براي تويي كه  اگر بشناسمت

 

و  اگر بشناسيَم .

 

حالا نه من تو را ميشناسم و نه تو مرا !!!!...


 

نوشته شده توسط اسماعیل در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 ساعت 12:23 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


صدای عشق....

 

جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را بیا تا در شب چشمت ببازم صبح فردا را

 

به عطر گل خدا را بین که در گلزار می پیچد ز نیلوفر که عاشقتر که بر دیوار می پیچد

 

بیا با چشم دل بینیم و شوق موج دریا را کدام عشق کهن آلوده پر کرده صدف ها را

 

بیا ای همنفس در هم بریزیم این نفسها را بیا با عشق خود آتش زنیم این کهکشانها را

 

صدای عشق تنها در دل هشیار می پیچد بیا میخانه آنجا هم صدای یار می پیچد ...

 


 

نوشته شده توسط اسماعیل در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 ساعت 3:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting