به نام خدا
روزی گنجشکی در دل از خدا می نالید ؛ فرشته ها خبر نالیدن گنجشک را به خدا رساندند , خدا فرمود : گنجشک را نزد او ببرند .
خدا از گنجشک پرسید :چرا نالانی ؟ گنجشک گفت : خانه کوچکی بر فراز درختی داشتم , باد آمد و لانه مرا ویران ساخت ، مگر لانه من کجای دنیای تورا گرفته بود که ویرانش ساختی ؟؟؟
خدا گفت :ماری راه به لانه تو گرفته بود , به باد گفتیم لانه تو را ویران سازد تا از دست مار جان سالم به در ببری.
چه بسا خطراتی که در کمین شماست و ما آن را ازشما دور می کنیم و شما قدر نمیدانید .
و خدا را شکر که خطری بس بزرگ را از ما دور گرداند تا با آسودگی خاطر در مسیر زندگی قدم نهیم . با آرزوی موفقیت برای همه .(ندا جان زندگی خود را ویران نکن)
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط اسماعیل
|
بادوستان دور هم بودیم، ازشون خواستم هر کسی روز خوبش رو به خاطر بیاره و برای بقیه تعریف کنه.
یکی گفت : تولد اولین فرزندم، دیگری گفت : لحظه اخراج شدنم از کار، چونکه از اون روز روی پای خودم ایستادم.
گذشت تا نوبت به یکی از دوستام رسید که همسرش رو به خاطر ایدز از دست داده بود.اون گفت : بهترین روز زندگی من "امروزه" ، زیرا امروز روزی است که بیشتر از همه روزها برایم ارزشمند تر است .
من نمی توانم دیروز را بدست آورم و آینده هم مال من نیست ، اما مطمئنم که امروز مال خودمه تا اونو هرجور دوست دارم بگذرونم.پس بهترین روز منه .از خدا برای این روز خوبی که در کنار دوستای خوبی مثل شما دارم متشکرم .
به نظر من خوش به حال اون.
در زندگی هر کدام از ما روزهای خوب و بدی وجود داشته . شاید روز هایی رسیده که حتی حسرت خاطره های خوش گذشته رو خوردیم.ولی اگه به امروزمون دقت کنیم ، می تونیم همون خاطره های خوش در کنار کسی بودن ، لحظه احساس غرور کردن و ... رو دوباره تجربه کنیم. یا می تونیم همون روزمون رو تبدیل کنیم به بدترین روز زندگیمون .
یاد جمله آنتونی رابینز افتادم :"آینه خودرو برای حرکت رو به عقب نیست ، باید از گذشته ها درس بگیریم نه اینکه در گذشته ها زندگی کنیم ."
سعدی می گه :
سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست در میان این و آن فرصت شمار امروز را
امروز اولین روز از زندگی ماست ،اگر تصمیم گرفتیم ، می تونیم از همین لحظه دوباره شروع کنیم.
دوستتون دارم مراقب امروزتون باشید
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط اسماعیل
|
خدایا ! به هر که میوه سنگین عشق می دهی شاخه وجودش را می شکنی.
تو خود مرهم شاخه های شکسته باش...
الهی! دل چگونه کالایی است که شکسته آن را خریداری و فرموده ای : پیش دل شکسته ام.
الهی ! چگونه شکر این نعمت گذارم که اجازه ام داده ای تا نام نیکوی تو را به زبان آورم.
ای خدا پروانگی چه دشوار است و شمع بودن چه دشوارتر.ما را قاعده سوختن و ساختن
بیاموز.
و ای خدای بزرگ شکرت می کنیم به خاطر سختی هایی که به ما دادی.به ما بیاموز تا سلطان
غم ما را در ادای فرامینت و شکر نعمت هایت کاهل نکند.
وما را در راه وصال به یار ثابت قدم و محکم نگه دار.
آمین یا رب العالمین
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط اسماعیل
|
دلم خوش بود روزی زخم هایم را تو می بندی
نمی دانستم از من بود قبری را که می کندی
هزاران بار با شوق وصالت آمدم اما
ندیدم روی لبهای بی احساس تو لبخندی
به این امید هرگز من نمی میرم در این وادی
که بر چشمان حسرت دیده ام شاید بپیوندی
چه بی پروا به عشقت زخم های سخت می خوردم
دلم خوش بود روزی زخم هایم را تو می بندی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط اسماعیل
|
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط اسماعیل
|
ابوسعيد درباره ضرورت عمل و آثـار اطاعت و معصيت سخن مي گفت ، ابو علي سينا
اين رباعي را به عنوان اين كه ما تكيه بر رحمت حق داريم نه بر عمل خويشتن ، انشا كرد:
ماييم به عفو تو تولا كرده وز طاعت ومعصيت تبرا كرده
آنجا كه عنايت تو باشد، باشد ناكرده چو كرده ، كرده چو ناكرده
ابوسعيد سريع گفت :
اي نيك نكرده و بديها كرده وانگه به تلاش خود تمنا كرده
بر عفو مكن تكيه كه هرگز نبود ناكرده چو كرده ، كرده چو ناكرده
+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط اسماعیل
|
امان از دلتنگي
وقتي آدم دلش مي گيره نمي دونه بايد چه كار بكنه،ففقط آرزو مي كنه
كاش يكي باشه با اون حرف بزنه
كسي كه مال خودش باشه از خودش باشه...
بدتر وقتيه كه اوني كه از خودته نخواد حرفاتو بشنوه...اون وقت دلت ميخواد
دادبزني . فرياد بكشي بگي خدا من چه گناهي كردم كه مستحق چنين
برخوردي هستم.
وقتي ميبيني همه چيز داري الا اون كسي كه بايد داشته باشي بايد چه كار
كني؟؟؟؟
كاش هيچ چيز نداشتم ولي اون در كنارم مي موند. حالا بايد چه كنم؟؟
به خدا نمي دونم...
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط اسماعیل
|
فرا رسیدن ایام شهادت بانوی نمونه اسلام
حضرت فاطمه زهرا(س)
و بنیانگذار بی همتای نظام مقدس جمهوری اسلامی
امام خمینی(ره)
بر همگان تسلیت باد
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط اسماعیل
|
اي يار ، اي يگانه ترين يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار مهماني خورشيدند
انگار در مسيري از تجسم پرواز بود كه يك روز آن پرنده نمايان شد
سلام اي شب معصوم ! ميان پنجره و ديدن هميشه فاصله ايست
چرا نگاه نكردم؟
چه مهربان بودي اي يار ، اي يگانه ترين يار
چه مهربان بودي وقتي دروغ مي گفتي
چه مهربان بودي وقتي كه پلكهاي آْينه هارا مي بستي
گفتم هميشه پيش از آنكه فکركني اتفاق مي افتد.
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم
سلام اي غربت تنهايي اتاق را به تو تسليم مي كنم
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط اسماعیل
|
من از نهایت شب حرف می زنم و از نهایت تنهایی
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبختی بنگرم....
***************************************************************
دل سر حیات اگر کماهی دانست در مرگ هم اسرار الهی دانست
امروز که با خودی ندانستی هیچ فردا که زخود روی چه خواهی دانست؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط اسماعیل
|
عید همه دوستان مبارک باشه.امیدوارم سالی پر امید داشته باشیم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط اسماعیل
|
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط اسماعیل
|
و اينك چشمهايم را بسته ام
و بر معصيت معشوق وار پيچيده ام
نمي دانم نمي دانم در كدامين مرداب فرو مي روم
و از كدامين محراب مي گريزم
اما خوب مي دانم كه
هر روز اين مرداب بيشتر مرا مي بلعد
ونگاه شيطان را مي خوانم كه خشنودوار مرا مي نگرد
دوباره به آينه مي نگرم و دستهايم را دور گردن سايه ام مي اندازم
مي سوزم
از آسمان و زمين بريده بر سوره هاي رنج خويش،
رنج انسان بودن مرهم مي گذارم
خدايا مي شنوي ؟ خسته ام
مي نگري ؟ پريشانم
از آئينه مي گريزم ، از خويشتن مي هراسم
تو چنين مخواه
كه اين چنين با خويش بيگانه باشم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط اسماعیل
|
یک سنگ کافیه برای شکستن شیشه
یک جمله کافیه برای شکستن یک قلب
یک ثانیه کافیه برای غرق شدن در عشق
ویک دوست کافیه برای یک عمر زندگی...
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط اسماعیل
|
تا حالا کفشاتو نگاه کردی؟
دو تا عاشق دو تا همراه که بی هم می میرند.با هم شاکی می شن
بدون هم زیر بارون نمی رن...
کاش آدما کمی از کفشاشون یاد بگیرن.....
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط اسماعیل
|
چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما
همیشه منتظریم و کسی نمی آید !!!
صفای گمشده آیا
بر این زمین تهی مانده باز می گردد ؟
همیشه می گفتم : چقدر مردن خوب است
در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است......
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط اسماعیل
|
اگر پريشانم خطا خطاي منست
منم كه بذر عمل را به دل نكاشته ام
منم كه طاعت حق را فرو گذاشته ام
گناه كار منم كه پاس عمر نگه نداشته ام
منم كه دشمن عمر عزيز خويشتنم
كسي كه پاس نفسهاي خود نداشت منم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط اسماعیل
|
امشب با قلبي سرشار از غم وقتي به آسمان و ستاره هايش مي نگرم ناخو آگاه
به سرنوشتم مي انديشم . به راستي كه سهم من از بهار، ابرهاي گريانش بود
سهم من از تابستان داغ ، حسرتش بود
سهم من از خزان ، غم عشق و رخ زردش بود
سهم من از زمستان باد سرد جدايي بود.
و در نهايت سهم من از خود ، دلي پر از درد بود ؛ اي كاش فرصت را غنيمت
شمرده ، قدر لحظه ها را بيشتر مي دانستم .
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط اسماعیل
|
در اعماق وجودم آبهاي اميد در جريانند
قطرات شبنم و شادي ،بر تن و روحم نشسته است !
من سرشار از اميدم. مملوء از خواستن
در خلوت خود برايت دعا مي كنم
براي تويي كه اگر بشناسمت
و اگر بشناسيَم .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط اسماعیل
|
جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را بیا تا در شب چشمت ببازم صبح فردا را
به عطر گل خدا را بین که در گلزار می پیچد ز نیلوفر که عاشقتر که بر دیوار می پیچد
بیا با چشم دل بینیم و شوق موج دریا را کدام عشق کهن آلوده پر کرده صدف ها را
بیا ای همنفس در هم بریزیم این نفسها را بیا با عشق خود آتش زنیم این کهکشانها را
صدای عشق تنها در دل هشیار می پیچد بیا میخانه آنجا هم صدای یار می پیچد ...

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط اسماعیل
|